مریم بانو
دیدین از اینا که تا نامزد میکنن فوری بای بای میکنن با وبلاگ نویسی و دنیای نت ؟ یا اینا که چون همه وبلاگ داشتن ، وبلاگ زدن ، حالا هم که همه بیخیال شدن ، بی خیال شدن؟ یا آدم هایی که حس متفاوت بودن میکنن وقتی بالای 40 تا واسشون کامنت می ذارن ؟ یا دیدین اینا که می نویسن تو وبلاگشون تا وقتی که شارژ اینترنت دارن؟ و دیدین از این آدم ها که فکر میکنن خیلی مهمه واسه همه که بدونن کجاست و چه میکنه و چرا یه هفته است که آپ نمی کنه ؟ و آدم هایی که فکر میکنن واسه همه یه جور ِ دیگه ان و تو ذهن ها می مونه قصه هاشون ؟ خب دیگه ! خوش گذشت ....پس ما بریم. مردی که نه بنفش دوست داشت نه لاک ،فقط من رو دوست داشت می گفت بگذار همین یه بار خودخواه باشم اما مردی که لاک بنفش دوست داشت و لاک زدن من رو ، چیزی نمی گفت . با خودم گفتم نه من ، نه بنفش ، نه لاک ... ای مرد ! لاک ِ بنفش می زنم ، بی تو ، با این ها ، خستگیم رو در می کنم ! شاید بری یه لیوان بزرگ از هر چیزی که بهت حس جدیدی بده بریزی ، اگه داغ باشه به بخاری که ازش بلند میشه خیره شی و یه کم وقتت رو اینطوری هدر بدی و اگرم سرد باشه یخ هاشو تماشا کنی و شبنم ریزی که دور ِ لیوان بسته ..به حجم لیوان نگاه میکنی و می فهمی بخوای نخوای یه 15 دقیقه ایی هم واسه نوشیدن محتوی این لیوان وقت لازم داری .. پس خوبه ..اسم داره این زمان.. وقت نوشیدن لیوان ! همه چیز تو رو شگفت زده میکنه .. سرعت حرکت تو در این محدوده ی زمان و برخلاف ِ همه چیز ، سکون و آرامش بی همتای خودت که فقط دنبال بهانه ایی که بگی واسه من هم زمان هایی وجود داره که مختص به همین کار هاست . که همصدا بشی با موزیکی که پخش میشه و دقیقه 2 یا 3 اش را سپری میکنه ..و روزی که کلی زمان داره و لی انگار هیچیش طوری نیست که بشه باهاش کاری کرد جز همین که تعجب کنی ! پ. ن : جایی را که تو نمی بوسی ادکلن میزنم ! رهگذر دیوانه بود و من معمولی ِ کِشی...با گوجه اضافه ! رهگذر رفت ما ماندیم با او با اضافه ، منها های او... پ.ن : ربطی به پست قبلی ندارد. پ.ن : come back after break ...جوون مادرت... come back . این روزا همش فکر اونم ! ندیدمش آخه یه شش سالیه ! فکر کنم خودش هم حالا فهمیده الکی حرص می خورد اون روز ها ... اول اینکه : ذوق زده میشی، با هر حرکت من چشمات سیصد دور در مدار خودشون می چرخن ! اینجوری آدم حس میکنه اولین زنی هست که در کره ی زمین به پستت خورده و یه جورایی حس خود کنف گرایی بهم دست میده ! دوم اینکه : فیلم فارسی زیاد میبینی ، همه ی حرفات رو یه جا شنیدم ، حتی وقتی صدات رو تو دماغی میکنی که مثلا بغض تو گلوته ، باز حرفات منو یاد دامن های کوتاه و مردای سیبیل استاد میندازه ! سوم اینکه : گاهی روتو زیاد می کنی ! اگه وقتی کنارتم هی حواسم به گوشیم باشه فوری میپرسی : چیه عزیزم ؟!؟ چهار : یه نیگا دورو برت بنداز ! ببین میتونستم با کی یا باشم و نیستم ! پنج : منم دلم برات تنگ میشه اما خیلی ضایع می باشد که هر روز دم دانشگاه وایسی منتظر ! من و تو که هنوز جدی نشده ایم !! شدیم ؟؟ ششم : یادته تولدم بود ؟؟؟ از سر صبح تا ساعت 10 صبح منتظر بودم که تولدم رو تبریک بگی ... که نگفتی ! اشکام هی ریز ریز ریخت رو زمین و فهمیدم که دیگه نیمه ی من نیستی . دیگه دوستت ندارم .. دیگه مهم نیستی.. "این پست تنها جنبه اظهار دارد و فاقد هر ارزش عبرت آموزی است ! " و من همچنان در همان حالت ( وصل شو ) میباشم ، به من گیر ندهید ! نشسته بود جلوی من . همین رو به رو . گفت بسه .. بسِته ! وصل شو به یه چیزی ، یه راهی ، حتی اگه غلط ! گفتم : چشم !
