تبليغاتX
مریم بانو

مریم بانو


دیدین از اینا که تا نامزد میکنن فوری بای بای میکنن با وبلاگ نویسی و دنیای نت ؟

یا اینا که چون همه وبلاگ داشتن ، وبلاگ زدن ، حالا هم که همه بیخیال شدن ، بی خیال شدن؟

یا آدم هایی که حس متفاوت بودن میکنن وقتی بالای 40 تا واسشون کامنت می ذارن ؟

یا دیدین اینا که می نویسن تو وبلاگشون تا وقتی که شارژ اینترنت دارن؟

و دیدین از این آدم ها که فکر میکنن خیلی مهمه واسه همه که بدونن کجاست و چه میکنه و چرا یه هفته است که آپ نمی کنه ؟

و آدم هایی که فکر میکنن واسه همه یه جور ِ دیگه ان و تو ذهن ها می مونه  قصه هاشون ؟


خب دیگه ! خوش گذشت ....پس ما بریم.




نوشته شده در ساعت توسط مریم بانو| |

 این بار، مث هر بار ، که در آغوشش کشیدم اش، با خودم عهد بستم که ، نشینم دیگه رو به روش ، که دیگه حرفام رو نگم به اون ، که اون باز بی تاب نشه ، که با فریاد هاش بی تابم نکنه ،که من نخوام مث همیشه ، آغوشم رو  بدم بهش، که آروم شه ، عهد کردم این بار ، مث هر بار ، که ندم آغوشم رو ، مث همیشه که آرومه....
نوشته شده در ساعت توسط مریم بانو| |

 میگفت از کافه

میگفت از نسکافه

این ها

بهانه بود

تنها

دلش

گرفته بود !


نوشته شده در ساعت توسط مریم بانو| |

و مردی که نه بنفش دوست داشت و نه لاک زدن ِ من رو . مردی که لاک بنفش دوست داشت می گفت هر لاکی می خوای بزن ! سورپرایزم کن ! و مردی که نه لاک دوست داشت نه رنگ بنفش رو ، می گفت  من دوست دارم .

مردی که نه بنفش دوست داشت نه لاک ،فقط من رو دوست داشت می گفت بگذار همین یه بار خودخواه باشم اما مردی که لاک بنفش دوست داشت و لاک زدن من رو ، چیزی نمی گفت . با خودم گفتم نه من ، نه بنفش ، نه لاک ...

ای مرد !

لاک ِ بنفش می زنم ، بی تو ، با این ها ، خستگیم رو در می کنم !


نوشته شده در ساعت توسط مریم بانو| |

ساعت 4:02 دقیقه است و تو آرزو میکنی کاش ساعت 2:04 دقیقه بود . یه جور نا امیدی میاد سراغت از زمانی که از  دست میدی و برای زمان جدید هم هیچ اسمی نداری . چشم های کور شده ات رو خوب فشار میدی و موهای افشونِ رو کله ات را می خارانی که امر به خودت هم مشتبه شه که وقت ِ زیادی داری واسه همه چی..!

شاید بری یه لیوان بزرگ از هر چیزی که بهت حس جدیدی بده بریزی ، اگه داغ باشه به بخاری که ازش بلند میشه خیره شی و یه کم وقتت رو اینطوری هدر بدی و اگرم سرد باشه یخ هاشو تماشا کنی و شبنم ریزی که دور ِ لیوان بسته ..به حجم لیوان نگاه میکنی و می فهمی بخوای نخوای یه 15 دقیقه ایی هم واسه نوشیدن محتوی این لیوان وقت لازم داری .. پس خوبه ..اسم داره این زمان.. وقت نوشیدن لیوان !

 همه چیز تو رو شگفت زده میکنه .. سرعت حرکت تو در این محدوده ی زمان و برخلاف ِ همه چیز  ، سکون و آرامش بی همتای خودت که فقط دنبال بهانه ایی که بگی  واسه من هم زمان هایی وجود داره که مختص به همین کار هاست . که همصدا بشی با موزیکی که پخش میشه و دقیقه 2 یا 3 اش را سپری میکنه ..و روزی که کلی زمان داره و لی انگار هیچیش طوری نیست که بشه باهاش کاری کرد جز همین که تعجب کنی !


 پ. ن : جایی را که تو نمی بوسی ادکلن میزنم  !




نوشته شده در ساعت توسط مریم بانو| |

 چند روز دیگر هم گذشت و من و او ما شدیم

رهگذر دیوانه بود و من

معمولی ِ کِشی...با گوجه اضافه !

رهگذر رفت

ما ماندیم با او

با اضافه ، منها های او...



پ.ن : ربطی به پست قبلی ندارد.


نوشته شده در ساعت توسط مریم بانو| |

یه وقتا تو یه رابطه تو فقط نقش یک مُحَلّل رو داری ! یارو یه گندی زده که نمی تونه بره توش ... تو رو میزاره وسط ، همه چی رو به نامت می کنه ..تو خر ذوق میشی ... اما نه شما فقط یه break  بودی ..تا یارو ریکاوری شه واسه گند های بعدی ...


پ.ن :  come back after break ...جوون مادرت... come back .

نوشته شده در ساعت توسط مریم بانو| |

یه همکلاسی داشتم  ،اسمش ژاله خراسانی  بود .این ژاله اینقدر سر کلاس جلز ولز میکرد سر اینکه آزادی نیس ، روشنفکری گند زده شده بهش ، مردم غمگینند ، اینکه ایرانمون شعار زده و پوسیده شده .. 

این روزا همش فکر اونم ! ندیدمش آخه  یه شش سالیه ! فکر کنم خودش هم حالا فهمیده الکی حرص می خورد اون روز ها ...


نوشته شده در ساعت توسط مریم بانو| |


اول اینکه : ذوق زده میشی، با هر حرکت من چشمات سیصد دور در مدار خودشون می چرخن ! اینجوری آدم حس میکنه اولین زنی هست که در کره ی زمین به پستت خورده و یه جورایی حس خود کنف گرایی بهم دست میده !

دوم اینکه : فیلم فارسی زیاد میبینی ، همه ی حرفات رو یه جا شنیدم ، حتی وقتی صدات رو تو دماغی میکنی که مثلا بغض تو گلوته ، باز حرفات منو یاد دامن های کوتاه و مردای سیبیل استاد میندازه !

سوم اینکه : گاهی روتو زیاد می کنی  !  اگه وقتی کنارتم هی حواسم به گوشیم باشه فوری میپرسی : چیه عزیزم ؟!؟

چهار :  یه نیگا دورو برت بنداز ! ببین میتونستم با کی یا باشم و نیستم !

پنج : منم دلم برات تنگ میشه اما  خیلی ضایع می باشد که هر روز دم دانشگاه وایسی منتظر  ! من و تو که هنوز جدی نشده ایم !!  شدیم ؟؟

ششم :  یادته تولدم بود ؟؟؟ از سر صبح تا ساعت 10 صبح منتظر بودم که تولدم رو تبریک بگی ... که نگفتی !  اشکام هی ریز ریز  ریخت رو زمین و فهمیدم که دیگه  نیمه ی  من نیستی . دیگه دوستت ندارم .. دیگه مهم نیستی..


 "این پست تنها جنبه اظهار دارد و فاقد  هر ارزش عبرت آموزی  است ! "


 و من همچنان در همان حالت ( وصل شو ) میباشم ، به من گیر ندهید !



نوشته شده در ساعت توسط مریم بانو| |


نشسته بود جلوی من . همین رو به رو . گفت بسه .. بسِته  !

 وصل شو به یه چیزی ، یه راهی ، حتی اگه غلط !

گفتم : چشم !



نوشته شده در ساعت توسط مریم بانو| |